تبليغاتX
هولوگرام ذهن من
شایدها آنطور که میخواهی قطعی میشوند. پس بخواه.

مرا به یک آواز میهمان کن !


http://mina33.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 21  توسط salinotti  | 

 

داستان مهدی  با عزرائیل !!!

 

برای یکی مثل الان من مهم این نیست که دیگران  چه نظری راجع بهش دارن...میگن لومپنه یا یه خرده بورژوا  یا یه عقده ای  که کمبودهاش رو رو بقیه بالا میاره....

برای من،الان مهم اینه که بنویسم... بنویسم که همه بدونن چقدر از مرگ نمیترسم... و این نترسیدن چه روحیه بالائی بهم داد ،تا تونستم سرطانی که قرار بود دوماهه دخلم رو بیاره، از پا در بیارم.... 

 

شهریور 86 بود اگه اشتباه نکنم....تو اوج عشق حال  وسط یه مهمونی خانوادگی، یهو حالم بد شد...دکتر (س ) ،یکی از اقواممون، ازم خواست در اولین فرصت یه چکاپ کامل بدم....آزمایش خون همانا و شروع قصه همانا....

  سرطان خفتم کرده بود ... جواب آزمایش رو به دکتر متخصص که دکتر (س) معرفیش کرده بود نشون دادم ،با دقت تموم بیش از ده دقیقه زل زده بود به برگه آزمایش من!بالاخره عینکش رو برداشت و داشت این پا اون پا میکرد که خودم کارش رو راحت کردم و ازش پرسیدم ... چیه دکتر سرطان دارم ؟ گفت آره مهدی ... زدم زیر خنده اینقدر بلند میخندیدم که دکتر فکر کرد دیوونه شدم ... غافل ازین که با سر دادن این خنده داشتم خودم رو برای شروع یه مبارزه سخت آماده میکردم....

آره من قهقهه میزدم اینقدر از ته دل میخندیدم که دکتر گفت مهدی تو هیچ وقت پیر نمیشی ..گفتم چرا دکتر؟گفت آخه یه احمقی....منم بهش گفتم تو هم یه دکتر واقعی هستی گفت چرا ؟گفتم چون پدر مادرت وقتی رو که باید صرف تربیت و ادبیات کلامیت میکردن، فقط صرف درس خوندنت کردن.... تا دکتر شی... واقعا هم زحمت کشیدن... از یه تو دکتر ساختن کار خیلی  سختیه!!!. اینبار هر دو با هم خندیدیم...حالا اون دیگه دکترم نبود... دوستم بود....ما با هم دوست شدیم ...هرچند دوستیمون زیاد پیش نرفت.... چون اون فرصتی واسه به قول خودش این بچه بازیها نداشت.گرفتار تر و آدم بزرگتر ازین حرفا بود که قادر به درک این عشق و حال ها باشه.اینقدر درگیر سمینار و کنگره و درس و تدریس و درمان های شیمیائی امثال من بود که از خیلی چیزا دور شده بود.غافل ازینکه واسه یه بیمار سرطانی یه شوخی باحال ...یه جمله پرانرژی ...یه دست مردونه ...خیلی موثر تر از چند دوره شیمی درمانیه....

یادمه اون روزا وضعیت مالی خیلی بدی داشتم ...دکتر هم دستور داده بود در اسرع وقت ،درمان رو آغاز کنیم...

شیمی درمانی شروع شد... و ریخت موها و ابرو ها ....  و بی حالی و بی اشتهایی...حالت تهوع مدام ....من اما هنوز لبخند به لب داشتم ... لبخندی سرشار از امید و کمی آلوده به ترس .. ترسی که ناشی از جهلم نسبت به روزای آتی بود.... آمپولها و قرصها روز به روز گرونتر میشد .... یادمه یه بار در پی تحریم سازمان ملل بواسطه سخنوری رییس جمهور محبوب !!! آقای احمدی نژاد قیمت یکی از آمپولها به یکباره از صد و شصت هزار تومان به هفتصد هزار تومان رسید....

چه روزای جالب ،خاص و  عجیب غریبی....اونم برای من .... منی که تو زندگیم تا اون موقع حتی یه آمپول هم نزده بودم! برای من بچه قرتی، که دین و دنیاش مدل موهاش بود ....

دو ماه گذشت ولی من نمردم ... شاید چون منتظر مرگ نبودم نیومد سراغم. هر روز لاغر تر و بی حال تر میشدم ... حالا دیگه همه موها ،ابروها وحتی ناخن هام ریخته بود ... ولی من با تمام مشکلاتم ... با ورشکستگیم.. با همه دردهام، هنوزم لبخند به لب داشتم. باید شش ماه شیمی درمانی میکردم... چهار ماه مونده بود هنوز ... روزا به سختی شب میشد و شبها با زحمت به صبح میرسید... تو این مدت کارم شده بود مطالعه و یوگای ذهنی  ... البته به شرکتم هم سر میزدم ... البته بیشتر راجع به دنیای بعد از مرگ تحقیق میکردم... گذشت و گذشت چند ماه بعد یه روز بهاری جواب آزمایشم رو بردم تا به دکتر نشون بدم . تا دید گفت این جواب اشتباهه باید دوباره  چکاپ کنی .. اینبار که جواب رو دید ناباورانه منو در آغوش کشید و در حالی که سعی میکرد بغضش رو فرو بده بهم گفت مهدی تو معجزه کردی ... کاملا خوب شدی .. و هیچ آثاری از بیماری تو وجودت نیست ... بازم کلی با هم خندیدیم ... و من ناخودآگاه بیاد لحظاتی افتادم که نیمه شبها صدای گریه مادرم رو در حال دعا میشنیدم... خدا خواست و من سلامتیم رو دوباره بدست آوردم ... ای کاش هام اما تو این زندگی دوباره خیلی فرق کرده بود ... دیگه آرزوم  داشتن جزیره و کشتی و هواپیمای شخصی نبود / دیگه آرزوم ویلای مجلل تو لواسان و بی ام دبلیو مدل سال کروک نبود ... من تغییر کردم ... و از سرطان متشکرم که دیدم رو وسیعتر از چهار انگشت جلوی دماغم کرده بود....

 

حالا دیگه ایکاش هام اینا بودن...

 

 

 کاش همه دکترها روانشناس هم بودن...

کاش همه طعم خوش خوبی کردن بی منت رو میچشیدن...

کاش فقط آدمائی که انسان بودن شکل آدم می موندن.

کاش محک آدما بجای پول و قیافه و قد و مدرک و ادبیاتی که بکار میبردن ، یه دل دریایی صاف و بی خط و خش بود.

 کاش فقر نبود.

 کاش فهم بود.

 کاش ادعا نبود...

همه آدما لحظاتی رو دارن که به خودشون میان ... کودک میشن...

کاش درست تو همون لحظات اینقدر توانا بشن که هر آنچه تو ذهنشونه بتونن عملی کنن. ...

کاش هیچ وقت دلی نشکنه...

کاش... کاش هیچوقت حسرت تو نگاه هیچ کس موج نزنه...

کاش همه همیشه خدا شاد ومحترم باشن...

 کاش یه شب هوا مه بشه و همه آروم و دوست داشتنی و عمیق بیان بیرون از خونه هاشون... تو هوای مه گرفته شب ریه هاشون رو پر و خالی کنن....درونشون رو شستشو بدن با عشق و محبت... از همه بدیها و کینه ها پاک شن...

کاش وقتی مه بره همه چالشها رو باخودش ببره...

کاش همه ایکاش هام به حقیقت پیوند بخوره...

 

اونوقته که میپرم تو بغل خدا و میگم مرسی از تو خدا ....ایول!!

حرف آخرم اینه... ............حالا دیگه نگرانی من نه مریضیه....... نه عدم امنیت روانی صرف برای خودم ......... و نه مرگ ............

نگرانی من اینه که نمیرم و بازم نگاهم گره بخوره به نگاه مستاصل یه آدم بیچاره آبرو مند و نتونم یاریش کنم..... 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 9  توسط salinotti  | 


روسپی یعنی متن بی مقدمه یعنی سریع سرِ اصلِ مطلب رفتن یعنی نه خودت را گول بزن نه من را عریان شو. 

(احسان ظهیرآبادی)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 9  توسط salinotti  | 

برای دانلود این موزیک  اینجا را کلیک کنید ! 

دقیقا همونطور که برای خرید مودمهای  ADSL   اینجا رو کلیک می کنید !!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 16  توسط salinotti  | 

 

حال و هواي عجيبي دارم ،كه طنين صداي لئوناردكوهن متصاعدش ميكند.

من هم مثل همه،  ظرفيت هاي گوناگون و بعضا متضادي دارم ، اين حق هم براي همه محفوظ است كه به ميزان بضاعتشان در وجوه مختلف  ... آنگونه كه دوست ميدارند مرا نگاه كنند.

بزرگي ميگويد : بهشت همان دوران كودكيست ، و كوچكي ميگويد: هر بني بشري در كودكي بجاي بهشت در جهنم زيست كرده باشد، وقتي بزرگ شد ،بهشت همه اطرافيانش را هم جهنم ميكند!

گاه از خودم ميپرسم ...مهدي پي آمد اين رفتاري كه پيشه كرده اي چيست؟ پيش ميروي؟ پس ميروي ؟ يا دور باطل ميزني؟

وقتي بر انگيخته ميشوم ،مشخصاتم را به باد فراموشي ميسپارم،بي مختصات ميشوم،تعاريف قراردادي زمان و مكان را از ياد ميبرم. خودم ميشوم ... در چنين موقعيتي ،حتي در برابر هر ناشناخته اي ،آرامم. واكنش هاي افراطي بي آنكه  سركوب شوند،در من ميميرند. تبديل به نگاه كننده اي ميشوم كه هر نگاه شونده اي را به وجد مياورد. من ميمانم. ساكت، خالص  و جذاب ...براي آنان كه ميفهمند.

كاش ارتفاع سقف درك همديگر را با كمي بالا و پايين ميشناختيم. در اين نا آگاهي محكومم به دشوار ننويسي. كه دشوار ترين كار دنياست براي يك من! با اين ابعاد ساده و محتوي پوچ !

از خودم ميپرسم : مهدي تو از چه در رنجي؟ از خودت ؟از  او كه دوست ميداري؟از  پيرامونت؟از ديگري؟ يا از  ذهنيت مسمومت كه اينها را آفريده؟پس به ذهنم رجوع ميكنم... سعي ميكنم بدنبال خودم بدوم  و به خودم برسم.... تا رنج ام را  ابزاري كنم براي رسيدن به كمال.حتي اگر اين خواست، در حد نيت بماند و به عينيت نرسد.

گاهي خيلي از ما از فرط بي كسي و تنهايي براي خودمان گذشته اي مجعول، در هم ريخته و پر از گسستگي خلق ميكنيم.... كه وقتي به آن مراجعت ميكنيم، هر آدم عاقلي را به رنج وا ميداريم ... بواسطه ناديده گرفتن شعورش!

گاه آمدي ست در ذهن من : هيچ چيز در اين دنياي ناچيز بي كران!!!.... عميق تر ،زيباتر و تاثير گذار تر از سادگي و راستي نيست....عوام فريبي فقط عوام را ميفريبد!

وقتي زندگي چنين ابعاد وسيع و غلو آميزي دارد. محكوم كردن من به نگاه اكسپرسيونيستي ،نوعي بي انصافيست..... در دنيايي كه گاها تكرار ها سبب خير است...چون عدو! متهم كردن امثال من به اينكه با تكرار افكارخويش ،تنها آنها را به ابتذال ميكشيم!!!  هم نوعي ديگر از بي انصافيست .....تكراري كه فلسفه دارد ،را تميز دادن از تكرار هاي ديگر هم ،هنر ميطلبد.

بي پناهي را تجربه كرده ام...بارها ... نه مثل او ( او تو نيستي )كه اولين تجربه اش از بي پناهي بار اولي بود كه بدون تقلب جدول سودوكو حل ميكرد....و نه در اين دوران بي خطر ....  بي پناهي را در كودكي لمس كردم ... در اوج نياز .

ذهن من همواره حول دو محور در گردش است... اول : انسانيت و دوم : نگراني از مباداهايي كه براي انسان تر شدن بر سر راهم است. حس ميكنم تمام مفاهيم و حوادث در چنبره اين دو رقم ميخورد.

با اينكه بعضي اوقات بواسطه از دست دادن چيزي يا كسي بغض ميكنم و اشك ميريزم. ولي معتقدم ...هر تهديدي بستر فرصتي ست برتر . و اين خيس شدن گه گاه گونه ها ... مبين اينست كه هميشه هم  التزامي به اعتقاداتم نداشته ام...

دوستاني بذل محبت كرده و مرا به نتايجي ساده اما كارا رسانده اند ... برايند يكي از اين نتايج اينست :هرزگي جسم ، هرزه شدن فكر را مانع است حتي اگر توفيق نيابد! ولي هرزگي انديشه بي ترديد، هرزه شدن جسم را ، ياري رسان است !

حالا فضا از عطر اين آهنگ استيگ آكنده شده...   shape of my heart و من به فوريت اين جمله در ذهنم تداعي ميگردد  كه هميشه باختن در بازي،از سر نا تواني بازنده و عدم تبحر  وي در بازي نيست. ولي اين باخت را ميتواند ناتواني هاي ديگر بازنده رقم زده باشد.

اگر در فضايي مملو از دغدغه ،دلهره،شك،خشم و بد گماني ايستادم و آرام به تو و زندگي لبخند زدم. هنرمندم. و اگر فشار ناشي از اينهمه را به تو و ديگري منتقل كردم، ويرانگري ضعيف بيش نيستم.

من اين مهدي بودم.نشناختي ام.يا بدتر از آن شعارگونه شناختي ام . من براي تعريف خودم،كلمه نميخواستم. واژه، نميخواستم.  بستري ميخواستم به وسعت زمان .فراهم نكردي ... نخواستي كه فراهم كني. ميمت از ميم مادر  مقدس تر شده بود برايت.

و تو حالا حالاها  يك حباب وسوسه انگيز و  خيالي را به تمام ستاره ها،سيارات با خوبيهايشان  ترجيح ميدهي.حق هم داري .تو بيماري .نام  بيماري ات عشق است!  . به احترام اينهمه عشق براي هميشه سكوت!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13  توسط salinotti  | 

موزیکی از /  Robert miles

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13  توسط salinotti  | 

--------------------
شعر دوست نداشت
به شاعرها می خندید...
اما پسرِ خوبی بود
...سر به زیر بود...
به هیچ دختری ، چشمک نمی زد
اهلِ لاس زدن نبود
و صحنه ی عشق بازی فیلم ها را جلو می زد
...
پسرِ خوبی بود
سر به زیر بود...
و داشت زن می گرفت
برای خودش...
برایِ مردِ همسایه
که عشق بازی را خوب بلد بود
و دو بیت شعر از بَر داشت!

خرداد 90
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13  توسط salinotti  | 

 

دوستانی که مبتلا به بیماری سرطان هستند . کامنت بزارن...

اینجا پاتوق همه آدم خوبای دنیاست. آدمایی که غم دوستاشون و حتی دشمناشون غم اوناهم هست.....

همه دست به دست هم میدیم تا  کمکی برای بیماران سرطانی باشیم. چه از لحاظ روحی و چه مادی....ما همه با هم هستیم و کنار هم ....

و اما پاره ای از تجربیات من در رابطه با  دوران شیمی درمانی :تو این دوران همه بیماران معمولا یه جورایی منگ و گیج هستن. یه جور اضطراب و ترس ناشی از جهل نسبت به آینده! بیشتر افراد بسته به نوع دارو موهاشون از جلسه دوم ،سوم ...گاهی هم همون جلسه اول شروع به ریختن میکنه. من که خودم همون جلسه اول موهامو ماشین کردم. میدونید اینجوری هر بار که از خواب بیدار میشدم ،دیدن موهای روی بالش آزارم نمیداد. پس پیشنهاد میکنم حتما موهاتون رو کوتاه کوتاه کنید. قبل ازینکه شروع به ریختن کنن.

یادتون باشه هر بیماری یه ریشه منتال و ذهنی داره ،  خیلی از متخصصین  دلیل ذهنی این قبیل بیماری ها رو کینه غیر قابل بخشش میدونن. در غالب افراد این کینه  نسبت به یکی از نزدیکان فرده . مثل پدر ،مادر و یا .... پس در کنار درمان شیمیایی از درمان ذهنتون غافل نشید.راهش رو براتون توضیح میدم. چون این کار علاوه بر تسریع روند درمانتون به عدم بازگشت بیماری پس از درمان کمک زیادی میکنه.از همین الان این جملات رو با ایمان کامل ملکه ذهنتون کنید و دائما- ترجیحا بلند یا اگه مقدور نبود تو دلتون- تکرار کنید :

من خودم را دوست دارم و تایید میکنم.

من با محبت گذشته خود را می بخشم و رها میکنم.

من با تمام وجودم هر کس را که باعث رنج و آزارم شده می بخشم .

وجود من سرشار از عشق الهیست.

بچه ها شاید باورش سخت باشه ولی این عمده ترین بخش از درمانتونه.پس همیشه این جملات تلقینی رو تکرار کنید.

یادتون باشه  شیمی درمانی باعث کاهش آب بدن و در پی اون کاهش وزن میشه. پس نوشیدن آب و آب میوه باید تو الویت ها باشه.من بیشتر آب هویج، آب کرفس (که زیاد هم خوشمزه نبود ) و آب پرتقال طبیعی میخوردم.که همه فراورده کاملا طبیعی بود.یعنی خودمون تو خونه از میوه های تازه درستشون میکردیم.از آب میوه های دارای نگه دارنده و کمپوت  استفاده نکنید. فقط طبیعی.. اینجوری هم کمبود آب بدن جبران میشه و هم به دفع سموم کمک میشه.

من خودم تو اون دوران با مشورت دکترم قرص های مکمل ویتامین و امگا 3(فارماتون و روغن ماهی ) میخوردم. شما هم میتونین با مشورت پزشکتون این کار رو انجام بدین.

دوش گرفتن هم سبب دفع سموم از طریق پوست میشه. پس سعی کنید روزانه دوش بگیرید.

این دوران بهترین فرصت برای مطالعه ست. بهتون چند تا کتاب معرفی میکنم که خوندنشون به درمانتون هم کمک میکنه.

1/بازگشت به زندگی نوشته لارن آرمسترانگ

2/شفای زندگی نوشته دکتر لوییس هی

3/تمام کتابهای کریستین بوبن.... برای شروع آشنایی با این نویسنده کتاب (فراتر از بودن ) رو پیشنهاد میکنم.

یادتون باشه تو این دوران چون قدرت دفاعی بدن به حداقل میرسه.ممکنه دچار زخم روی بدن...دهان یا حتی لق،خشک  یا کبود شدن ناخنها بشید. پس از کارهایی که باعث تشدید این مسایل میشه مثل کشیدن سیگار یا استفاده از شامپوهای معمولی و مسواک زبر خودداری کنید.برای مسواک زدن  از خمیر دندان کودک و مسواک نرم وبرای استحمام از  شامپو بچه استفاده کنید.

زیاد پشت کامپیوتر ننشینید. تو ضعف ناشی از شیمی درمانی ،اینکار ممکنه باعث تشدید درد توی مفاصل یا گردنتون بشه. یادتون باشه تو تموم مراحل درمان به بهبودیتون ایمان داشته باشید. روحیه ...روحیه و بازم روحیه....حتی اگه تو مود خندیدن نیستید ...زورکی بخندید و لبخند بزنید. بخدا اگه میدونستید اینکارا چه قدر به روند درمانتون کمک کمیکنه تک تکشون رو با وسواس انجام میدادید.

از خوردن سرخ کردنی ها و ادویه جات حدالمقدور بپرهیزید.

بعد از هر جلسه شیمی درمانی ممکنه رنگ ادرارتون به شدت تیره یا کدر شه ...نترسید. در این مورد با دکترتون مشورت کنید.یادتون باشه چند ساعت  بعد از تزریق رگ محل تزریق رو با روغن چرب ماساژ بدید.

هرکی سوالی داشت برام کامنت بزاره. اگه در توانم بود راهنماییش میکنم.

تو رو خدا روحیه داشته باشید  بچه ها. بخندید. سرطان دیگه اینروزها مثل سرماخوردگیه. کامل قابل درمان و مهار شدنه. اینم یادتون باشه که قدرت ذهن آدما بر همه چیز تسلط داره.

 جملات تلقینی و خندیدن یادتون نره. روی ماه همتون رو میبوسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 17  توسط salinotti  | 

 هفت گناه کبیره از موضوعات مورد علاقه در وعظ و خطابه‌ها، نمایشنامه‌های اخلاقی و هنر اروپای قرون وسطا بوده‌است.


- طمعکاری (Greed):

نماد حرص و آز و طمعکاری شامل سکه های طلایی است که بر روی هم قرار گرفته اند و در بالاترین نقطه به یک الماس درخشان ختم می شوند.


- تنبلی (Sloth):

برای نمایش کاهلی و تنبلی، نگین آکوامارین را بر روی کوسن مخملی قرمز قرار داده.


- شهوت (Lust):

پاهایی با جورابهای ساق بلند که با بازوانی در هم پیچیده شده اند که نشانگر حیله گری در انگشتر شهوت می باشد.


- حسادت (Envy):

نماد حسادت شامل هیولایی چشم سبز است که زیر سری از سنگ زبرجد کمین کرده است.


- تکبر (Pride):

تکبر و غرور را با یک سنگ تانزانیت بنفش در حالی که با تعدادی از پرهای طاووس احاطه شده، نشان می دهد.


- شکم پرستی (Gluttony):

شکم پرستی شامل لب هایی پوشیده شده از جواهر قرمز رنگ با دندان های سفید براق آماده برای بلعیدن هر چیز خوردنی می باشد.


- خشم (Wrath):

برای نمایش خشم، دستان زنی را نشان می دهد که جامی پر از زهر را در خود جای داده است.


وبستر در تفسیر این انگشترها می گوید: در قرن بیست و یکم،هفت گناه کبیره وجود دارد که مجازات مرگ ندارد،در حالی که همه می دانند که نتیجه ی این گناهان چیست؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 15  توسط salinotti  | 

هیچ‌وقت بی‌ رحمی‌ای را که در پسِ یک نوازش است حس کرده‌اید؟ آیا فکر می‌کنید نوازش آدم‌ها را به یکدیگر نزدیک می‌کند؟ خیر، بلکه آدم‌ها را از هم جدا می‌کند. نوازش کلافه می‌کند. بین کفِ دست و پوست فاصله‌ای ایجاد می‌کند. در ورای هر نوازشی دردی‌ست. دردِ این واقعیت ‌که نمی‌شود واقعا به هم رسید. نوازش تنها سوء‌تفاهمی میان تنهایی‌ست که می‌خواهد به او نزدیک شوید و... بدون هیچ فایده‌ای... هر چه بیشتر به هیجان بیایید؛ بیشتر از یکدیگر دور خواهید شد. آدم همیشه گمان می‌کند در حالِ نوازش کسی‌ست؛ در حالی‌ که در واقع دارد سرِ زخم را باز می‌کند... اریک امانوئل اشمیت
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 21  توسط salinotti  | 

 

هر کدام از ما، تجربه زیستی داریم...

می آییم ،زندگی میکنیم و زیر خاک میرویم.

 مهم تنها اینست که در این برهه با کیفیت و تاثیرگذار باشیم.

بی تردید ،

 در  راه رسیدن  به این خواستها، طوفانی از تضادها  و چالشها  با ماست.

 چه باید کرد؟

چه زیبا میگوید شاملو که   :  آدمی همه دشواری وظیفه است ....

و تمایز انسان و حیوان در نگاه مارکس همین وظیفه است و بس.

آری ...جرم اینست!

ابر مرد نیچه پیشکش... ما همینیم که هستیم... کمرنگ اما پر اثر...

(چکادی از اندیشه های برادرم مسعود ...)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 14  توسط salinotti  | 

 

عشق من حلالت باد هر الهامی که از من گرفتی و با كيمياگري به شعر بدل کردی.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 13  توسط salinotti  | 

 

هرگز حاضر نيستم با دختري دوست شم كه دوستي مثل من رو به دوستي بپذيره !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 17  توسط salinotti  | 

 

به اعتقاد من ....چت بودن با خلق آثار ماندگار  ارتباط مستقیم و تنگاتنگی داره ....بیشتر هنرمندان ...(تو هر زمینه ای..) معمولا وقتی  تو خلسه ای محصول یه جور آگاهی خاص هستن، آثاری خلق میکنن که تاریخ مصرف نداره.

اگه فرض رو بر این بزاریم.............

تو عالم موسیقی من اسم بتهوون رو میزارم چتهوون چون وجه غالب آثارش از دید من خارق العادست!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 11  توسط salinotti  | 

 

از خیال می رهم ....

چشمانم را باز میکنم ،

باز هم  تو !

هر چه نور ... تو !

هر چه صدا .... تو !

و هر چه دیگر .... تو !

و تداعی تو در بند بند وجودم ، بزرگترین علت است که نپرسم :

چرا تو ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 13  توسط salinotti  | 

 

گوش    چشم      و اینهمه  چیز برای ندیدن و نشنیدن

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1  توسط salinotti  | 

 

یک           دو                یا ۱۱۰ یا ۹۱۱

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1  توسط salinotti  | 

 

ایران    خواب       تکرار

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1  توسط salinotti  | 

 

کارگر    جهاز       خود کشی

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1  توسط salinotti  | 

 

هر آنچه سخت و استوار باشد ،دود میشود و به هوا میرود....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14  توسط salinotti  |